خرید بک لینک
روزهایی که یاد می گیریم بگذاریم ساعت هایش بگذرند. بگذاریم ساعت ها کار خودشان را بکنند و ما هم کار خودمان را. روزهایی که باید بگذاریم اتفاق ها بی محابا برایمان بیفتند و ما بدونِ پیش بینی و یا اساسا داشتنِ ایده ای درباره ی حتی یک دقیقه بعدمان، تنها با لحظه های پیش رویمان همراهی کنیم و در سیل همه ی اتفاق ها غرق شویم ... همه ی اتفاق های تلخ و شیرینی که وقتی دست از پیش بینی کردن شان می کِشیم و نمی دانیم شان، متعجبانه می بینیم چه حادثه هایی برای اتفاق افتادن وجود داشته و ما در تمام سال های عمرمان ناخواسته مجالی به آنها نداده ایم. و بعد از اینکه چنین اتفاق هایی بدون برنامه ریزی و بدون پیش بینی حادث ش

برچسب: مرداد, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:19

- ما واقعا هر دو یکی هستیم و نباید مخصوصا سوتفاهم ایجاد کنیم.- نمی کنیم.- ولی مردم می کنند. همدیگه رو دوست می دارند ولی مخصوصا سوتفاهم ایجاد می کنند و ناگهان می بینند که دیگه یکی نیستند.- ما دعوا نمی کنیم.- نباید بکنیم. برای اینکه فقط ما دو نفر هستیم و تو این دنیا دیگه همه ش دیگرون هستند. اگر اختلافی میون ما پیدا بشه، اون وقت ما هم میریم جزو دیگرون می شیم.- نه، نمی شیم. چون که تو شجاع تر از اون هستی که بشی. آدم شجاع هیچ وقت بلایی سرش نمی آد.- البته از مُردن که می میره.- ولی فقط یک دفعه.- معلوم نیست. کی گفته؟- ترسو هزار دفعه می میره، شجاع فقط یک دفعه.- خوب آره. کی گفته؟- نمی دونم.- احتمال داره

برچسب: مرداد, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:19

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به دوران میانسالی ام فکر می کنم - اگر اساسا پا به چنین دوره ای بگذارم.باباجون را که می بینم هی بیشتر و بیشتر میانسالی خودم را تصور می کنم ... لابد من هم نشسته ام روی یک ویلچیر - چون در عُنفوان جوانی از ناحیه ی زانو و کمر به میزان کافی درب و داغون هستم و تکلیف پیری ام از همین حالا مشخص است - و در هر دو جمله یکی، کلمه ها و اسامی را فراموش می کنم. لابد برای من هم هرروز عصر به دلگیریِ عصرهای جمعه است و از 6 صبح که چشم هایم را باز می کنم منتظرم یکی از بچه ها یا نوه ها درِ خانه ام را بزند و بیاید تو.لابد من از آن پیرزن های غر غرو می شوم که همه ی اطرافیان از دستشان عا

برچسب: مرداد, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:19

فکر می کنم، این واقعا احساس عجیبی است وقتی موجودِ 63 سانتی متری ای را می بینی که آدم ها می گویند چقدر فاصله ی دماغ و دهنش شبیه توست و اخلاقش برای نخوابیدن عینا مشابه تو است؛ اینکه در اوج خواب آلودگی برای چهار دقیقه چشم هایش را می بندد و بعد بلند می شود و خواب کاملا از سرش پریده! این واقعا حس عجیبی ا

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

وقتی چیزی قبلا بود و حالا دیگر نیست و تو کوچکترین مشکلی نداری بابتِ نبودنش، یعنی آن "نبودن" درست است. یعنی "نبودن" و "وجود نداشتن" حادثه ی درستی بوده که رخ داده. حالا چه اتفاقی بوده باشد و چه عمدی مهم نیست، مهم اصلِ نبودن و وجود نداشتن است.فرقی نمی کند قبلا "لباسی" داشتی که حالا دیگر نداری یا یک "وس

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

به نظرم Gmail کار واقعا مزخرفی می کند که chats را برای آدم نگه می دارد. باعث می شود تو یکهو پرتاب شوی به گذشته ی خیلی دور و روزهایی که با آدم هایی صرف شده اند که حالا دیگر سهمی در زندگی ات ندارند.خواندنِ اینکه چقدر با آدم هایی حرف برای گفتن داشتی که حالا اگر ساعت ها هم کنارشان قرار بگیری تنها "سکوت"

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

مدت ها زمان صرف کردیم تا حالیِ امیرعلی بشود که اگرچه حمیدرضا قد اش از من بلندتر است اما همسن هستیم و هر دو با هم در یک روز به دنیا آمده ایم و به چنین پدیده ای می گویند خواهر و برادرِ "دوقلو". و این پدیده می تواند تعمیم یابد و به سه یا چهار یا چندقلویی ختم شود.یک هفته بعد، امیرعلی از هدیه پرسید "می گ

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

من خیلی خیلی قبل تر از اینکه موبایل و سیم کارت داشته باشم اسمم توی لیست contacts موبایل مهشید بود. دقیقا سه سال قبل از اینکه گوشی بخرم مهشید اسمم را save شده توی موبایلش داشت و شماره ی من، شماره ی "پیمان" بود. بدین گونه من یکی از پر رنگ ترین افراد توی زندگی مهشید و یکی از پرکاربردترین شماره های موبا

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

تهران گردیخیابان امام خمینی، موزه ی پست و تلگراف (ارتباطات)درِ ورودی موزه ی پست و تلگراف قدیم یا موزه ی ارتباطات فعلی در داخل محوطه ی سردر باغ ملی و نزدیک به موزه ی ملک قرار دارد. ساختمانی که برخلاف ظاهر بیرونی اش که توجه چندانی را جلب نمی کند، در داخل کاملا چشم نواز به نظر می رسد.بلیط ورودی این موز

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

داستان جدیدم را برای افراد مختلف فرستادم و از همه شان خواستم کاملا بی رحمانه نظرشان را بهم بگویند. با اینکه برایم وححححححححححشتناک سخت بود، اما همه ی شجاعتم را جمع کردم و از تک تک شان خواستم کاملا بی رحمانه و سرسختانه نظر بدهند.من همیشه همینطورم. همیشه هر بار که داستان جدیدی می نویسم حسّابی ذوق زده

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

اولین ها به گمانم همیشه به خصوص هستند. و همیشه هم به خصوص می مانند تا آخر عمرمان.اغلب عادتم بوده اولین هایم را ثبت کنم یک جایی؛ چون هیچ مزه ای نیست که همیشه زیر زبانمان باقی بماند و هیچ اولین ای نیست که بدون ثبت شدن در ورقه ی کاغذی جایی، گوشه ای از ذهنمان را تا ابد در اختیار داشته باشد. همه ی مزه ها

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

جمعه ی قبل من و مهشاد، شارونا و آرمان - که من صدایش می زنم سورنا اما مهشاد بهش می گوید آرمان - را گذاشتیم توی خانه و دوتایی با هم رفتیم کافه!من و مهشاد در خیلی چیزها باهم متفاوتیم، از اولش بوده ایم. اما به مرور زمان در بعضی چیزها به هم شبیه شدیم، مثل قضیه نقاشی؛ مثل قضیه موزه؛ مثل قضیه کتاب و داستان

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

روزهایی هست که برای بچه ها در کودکی شان رقم میخورد ولی تا آخرین روزهای بزرگسالی شان در ذهن شان میماند. روزهایی هست که میتوانیم برای بچه ها خاطراتی را رقم بزنیم که بهشان حسّابی بچسبد و کلی حال کنند و اصلا یکطوری بشود که دلشان بخواهد برای بچه های خودشان هم، چنین روزهایی با چنین خاطراتی ایجاد کنند.قصد

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی